باران که انگشت می کشد روی پنجره ها، روزنه ای باز می شود برای تماشایت...

دلم را سر می دهم که بدون چتر هم بازی ات شود و همراه تو پای بکوبد روی همه دلتنگی ها...

باران دست در گردنت می اندازد و جیب هایت را پر می کند از آوازهای خیس.

تو می خندی و باد صدایت را برای تمام پنجره ها هجی می کند.

پرنده ها در آغوش درخت پناه گرفته اند و ابرها قطره قطره قل می خورند روی شیروانی قدیمی...

هنگام خنده هایت دلم گم می شود در قهقهه هایت!بخند! همیشه بخند تا در این حال و هوا من هم

دست دراز کنم و سیب سرخی بچینم از باغ گونه هایت....



تاريخ : چهارشنبه پانزدهم خرداد 1392 | 8:30 بعد از ظهر | نویسنده : مهسا |

ما آدما گاهی تو زندگیمون به اشتباهایی میکنیم که مجبور میشیم تا آخر عمر تاوانشو پس بدیم.

خیلی سخته وقتی در آستانه انجام یه کار اشتباهیم به نفسمون غلبه کنیم و انجامش ندیم.خیلی سخته
اما اگه بشه انجامش ندیم تا آخر عمر خودمون و بیمه کردیم.
ولی بیشتر اوقات پیش میاد که نمیتونی جلوی خودتو بگیری و کار خطارو انجامش میدی! وقتی انجام

دادیم و به قول معروف دودش به چشممون رفت و ضرر کردیم تازه یاد خدا میوفتیم!

تازه یادمون میاد که شاید خدا از اولش دوس نداشته ما این کارو انجام بدیم.تازه اون موقع س که یادمون

میاد خدایی هم هست!

ولی خدا که مثل بنده هاش کینه ای نیست بازم تو اون شرایط به دادمون میرسه .ولی به یه شرط!
اونم اینکه از ته دل بری سراغش!از ته دلت پشیمون باشی.اون موقع س که معجزه میکنه!
من این معجزه هارو بارها به چشم دیدم! با اینکه خیلی خطا کردم اما بازم وقتی سراغش رفتم منو از

خودش نرونده...ازم رو برنگردونده!

بگذریم...
امروز از (شاید) بزرگترین اشتباه زندگیت بهم گفتی!هرکدوم ما ممکنه یه اشتباه بزرگ تو عمرمون

کنیم که راه حلش دست خودمون نیس!

انگار اون خطارو فقط باید انجام میدادیم!!!
ازم دلگیز نشو اگه رک حرف میزنم.من دوس ندارم ناراحتی هیچکس و ببینم.واسه اینه که حرف

دلمو رک میزنم تا زودتر مشکل اطرافینم حل شه...

اگه از ته دل پشیمونی امشب بهترین موقع س که بری سراغ خود خدا!
اگه واقعا پشیمونی، اگه واقعا گیر افتادی و میخوای یه راه حل منطقی پیدا کنی برو سراغ خدا!
کاری که از اول باید می کردی.
 بخدا اینایی که میگم شعار نیست.خودم تجربه کردم تموم این حسارو...
گام اولش سخته.اونم اینه که از گناهت توبه کنی!از ته دل! نه زبونی.بهش بگو از ته دلت پشیمونی.

بگو که از همه جز خودش ناامیدی!بگو که امشب با دل پر اومدی و میخوای غم دلت و پیشش خالی
کنی و بعدش با دست پر برگردی.همه ی اینارو بگو!

آره خودش همه رو میدونه! اما به زبون بیار! دوس داره بشنوه!وقتی تموم اینارو گفتی و گفتی که

امشب اومدی که فقط به خودش توکل کنی بعدش ازش بخواه کمکت کنه! ازش بخواه راه درست و
جلو پات بذاره.

ازش بخواه چشماتو باز کنه.همه اینارو ازش بخواه!
این قدم اوله!
بقیه ش و کافیه بشینی و تماشا کنی.البته نه فقط تماشا! باید کمکایی رو که سر راهت میذاره درک

کنی و ازش استفاده کنی!

اگه همه این کارارو کردی به عالی ترین نتیجه میرسی!

من هنوز رو حرفم هستم که چیزایی که گفتی تو دلم دفن بمونه! شک نکن!

امشب شب آرزوهاست.امیدوارم به آرزوت برسی کج و کوله :دی



تاريخ : پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392 | 10:13 بعد از ظهر | نویسنده : مهسا |
دلم گرفته. نمیدونم از کی! نمیدونم از چی! اما گرفته ، بدجوری...

شاید از یه شخص نزدیک اما دور !! شایدم از خودم.

اصن نمیدونم! این روزا پر از تردیدم! پر از شک! تازه! یه حس جدید ترسم بهم اضافه شده!

شدم یه کلکسیون از حسهای مختلف! دیگه خودمم قاطی کردم!

توام که بدتر از من با خودت درگیری! انگاری توام گیج و گنگ شدی!اینطور به نظر میاد...

تو تکلیفت با خودت معلوم نیس اونوقت چطور از من انتظار داری که ذهنمو سر و سامون بدم و یه تصمیم

درست و بدون ترس بگیرم؟؟؟!!

واسه آینده نگرانم با این و ضع حالا هم نمیتونم و نمیخوام بهش فکر کنم. مگه اینکه....



تاريخ : پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1392 | 11:45 بعد از ظهر | نویسنده : مهسا |
این مطلب و یه جا خوندم.خیلی خوشم اومد عالی بود:

یک روز پدر بزرگم برام يه کتاب دست نويس آورد، کتابي که بسيار گرون قيمت بود، و با ارزش، وقتي به من داد، تاکيد کرد که اين کتاب مال توئه مال خود خودته، و من از تعجب... شاخ در آورده بودم که چرا بايد چنين هديه با ارزشي رو بي هيچ مناسبتي به من بده، من اون کتاب رو گرفتم و يه جايي پنهونش کردم،
چند روز بعدش به من گفت کتابت رو خوندي ؟ گفتم نه، وقتي ازم پرسيد چرا گفتم گذاشتم سر فرصت بخونمش، لبخندي زد و رفت،
همون روز عصر با يک کپي از روزنامه همون زمان که تنها نشريه بود برگشت اومد خونه ما و روزنامه رو گذاشت روي ميز، من داشتم نگاهي بهش مينداختم که گفت اين مال من نيست امانته بايد ببرمش،
به محض گفتن اين حرف شروع کردم با اشتياق تمام صفحه هاش رو ورق زدن وسعي ميکردم از هر صفحه اي حداقل يک مطلب رو بخونم.
در آخرين لحظه که پدر بزرگ ميخواست از خونه بره بيرون تقريبا به زور اون روزنامه رو کشيد از دستم بيرون و رفت. فقط چند روز طول کشيد که اومد پيشم و گفت ازدواج و عشق مثل اون کتاب و روزنامه مي مونه
ازدواج اطمينان برات درست مي کنه که اين زن يا مرد مال تو هستش مال خود خودت، اون موقع هست که فکر مي کني هميشه وقت دارم بهش محبت کنم، هميشه وقت هست که دلش رو به دست بيارم، هميشه مي تونم شام دعوتش کنم اگر الان يادم رفت يک شاخه گل به عنوان هديه بهش بدم، حتما در فرصت بعدي اين کارو مي کنم حتي اگر هرچقدراون آدم با ارزش باشه مثل اون کتاب نفيس و قيمتي، اما وقتي که اين باور در تونيست که اين آدم مال منه، و هر لحظه فکرمي کني که خوب اين که تعهدي نداره، مي تونه به راحتي دل بکنه و بره، مثل يه شيء با ارزش ازش نگهداري مي کني و هميشه ولع داري که تا جايي که ممکنه ازش لذت ببري، شايد فردا ديگه مال من نباشه، درست مثل اون روزنامه حتي اگر هم هيچ ارزش قيمتي نداشته باشه...
و این تفاوت عشق است با ازدواج



تاريخ : جمعه نهم فروردین 1392 | 5:54 بعد از ظهر | نویسنده : مهسا |
یه سال جدید از راه رسید.من پارسالمو خوب شروع کردم تا آخرشم گوش شیطون کر خوب پیش رفت. نمیگم عالی بود چون اشتباهم داشتم  اما اگه اونارو بذارم کنار،در کل سال بدی نبود! اما حسم میگه عید امسال بهتره! شاید چون ...

خودت می دونی!!

بهم گفتی بنویسم.قطعا اگه منم با یه همچین حرفایی روبه رو شده بودم دوس داشتم که بازم برام بنویسه!اینجارو میخونی!میدونم. با گفتنش دوس داشتی واکنش من و ببینی و...

 ولی اینو نمی دونم که تو سرت چی میگذره.نظر منو راجع به خودت می دونی.من گفتم اگه از چیزی خوشم بیاد ازش دلزده نمیشم اما اینو نگفتم که بعضی وقتها بعضی شرایط باعث میشه که آدم خسته شه.من وقتی خسته شم نظرم عوض میشه،،اگه خیلی خسته شم شاید نظرم راجع به چیزی هم که دوسش دارم عوض شه...

دوس دارم خودت باشی.نظرمو عوض نکنی و نذاری خسته شم...!

اینو برات نوشتم که حالا که دوس داری بخونی.امیدوارم پشیمون نشم از کاری که کردم...

آخرشم میخوام بگم : خداجونم یه عالمه ازت ممنونم که بازم یک سال نو دیگه رو بهم هدیه دادی. ممنونم که یه سال و یه شروع جدیدو گذاشتی تجربه کنم.ولم نکن و کمکم کن که قدر این سال نو و زندگی جدید و بدونم ...

دوست دارم خداجوووووونم



تاريخ : دوشنبه پنجم فروردین 1392 | 6:4 بعد از ظهر | نویسنده : مهسا |
یک سال از وقتی که برای اولین بار دیدمت می گذره

خب نسبت به پارسال خیلی اتفاقا پیش اومده.خیلی چیزا تغییر کرده ، بزرگترینش اینه که الان دیگه به شکت مطمئن شدی و فهمیدی که حسم نسبت بهت چیه ولی از اینکه الان دیگه می دونی خیلی خوشحال نیستم یعنی حس خاصی ندارم.از گفتنش نه خوشحالم نه ناراحت....

فکر نمیکردم اینجوری شه.با دونستنش تغییر کنی.روز اول که فهمیدی، برخوردت خوب بود.شاید به خاطر همین بود که واسه منم عادی شد! اما الان که یه کم ازش میگذره میبینم که دونستن یا ندونستنش واسه تو فرقی نمی کرد.شاید پیش خودت میگی این که تا اینجا اومده بقیه شم میاد

نه! نمیام! با کش دادن اینطوری من خسته میشم!فقط همین...



تاريخ : جمعه بیست و پنجم اسفند 1391 | 12:45 بعد از ظهر | نویسنده : مهسا |
چند روزی هست که از حرف دلم با خبر شدی.

چند روزی هست که حس بهتری دارم. سبک شدم. دیگه از اون حس ها و افکار قبلی خبری نیست.

ازاینکه یه روز بشینم فکر کنم،یه روز قید همه چیو بزنم خبری نیست.شاید واسه اینه که انقدر آرومم!

اما فکر میکنم راجع به عقل و دلم اشتباه قضاوت میکردم.حرفا یا به قول خودم کش مکش هایی که

باهم داشتن یه جورایی هم فکری هم محسوب میشد!! 

خب...

عقل همونطوری که ازش انتظار میره، درست تر و منطقی تر از دل حکم میده.اما حکمش بااینکه

درسته، گاهی اوقات حریف دل نمیشه....

ولی خوبیش اینه که قلق دل و داره!! اینجور وقتا جای لجبازی باهاش بهش اجازه میده که هرکاری

دوس داره انجام بده! ولی از اونجایی که دل از روی سادگی گاهی اوقات گند میزنه؛بعد از اینکه کار خودشو کرد برمیگرده پیش عقل و زل می زنه بهش میگه: خب اشتباه شد! حالا که طوری نشده!!!

اینجاس که میگن کار دل فقط باید خون رسانی باشه نه بیشتر!!!

القصه!

الان ناراحت نیستم.هدفم از گفتن این حرفا پشیمونی نیس اما دارم به این فکر میکنم که اگه هم نمیگفتم چی تو دلم میگذره ،اگه بیشتر به عقلم پا میدادم تا احساس؛ شاید بهتر بود...

 



تاريخ : دوشنبه چهاردهم اسفند 1391 | 9:36 بعد از ظهر | نویسنده : مهسا |
همیشه وقتی یکی می گفت از دل برود هرآنکه از دیده رود نمی دونستم چی بگم! یه بار می گفتم

آره یه بار می گفتم نه! هنوزم نمی دونم راست می گن یا نه!! یه وقتایی دلم برات تنگ میشه مثل

روزاول،یه وقتایی میگم این حرفا و حسا یه طرفه س وسعی می کنم بهش فکر نکنم! اما همون لحظه

یه خاطره،یهآهنگ یا حتی یه نشونه کوچیک منو یاد اون موقعی میندازه که دیدمت! واسه اولین بار!

وقتیتو منو دیدی!واسه اولین بار!!احمقانه س میدونم!ولی تاریخ و ساعت تک تک اونارو یادمه.

لحظه به لحظه...


نمیدونم اینارو بهت بگم یا نه.گفتنش بهت ممکنه باعث شه تا آخر عمر عذاب وجدان داشته باشم

و نگفتنش یه جور دیگه اذیتم می کنه.

کاش یه حرکتی می کردی تا من بر اساس اون یه تصمیمی می گرفتم.یه حرکت فقط!حتی اگه این

نشونه برخلاف میلم باشه قبولش می کنم.حداقل بهتر از این وضعه...



تاريخ : شنبه پنجم اسفند 1391 | 1:10 بعد از ظهر | نویسنده : مهسا |
باورم نمیشه بعد از ۲ماه تلاش هنوز نتونستم حتی ذره ای از حسی که بهت داشتم                        کم کنم یا حتی حسم و نسبت بهت عوض کنم.خیلیه هاااااااااااااااااااااااا.نزدیک یک سال                   بگذره و با تمام چیزایی که دیدی و شنیدی بازم همون حس سایق و داشته باشی.هیچ                    فرد دیگه ای رو نتونی جای اون بذاری.نه اینکه نخوای!نتونی!!

آره من نتونستم.با خودم میگفتم من باهات مثل بقیه رفتار نمیکنم تا توام واسه من یکی                 مثل بقیه نباشی.اما نشد!آخرش وضعم همینه که میبینی.از نظرتو شاید این کم آوردن باشه.ولی به نظر من کم آوردن نیس.یه حس پاکه که حتی اگه نخوای اسمشو دوس داشتن بذاری این حقم نداری که بهش توهین کنی.حق نداری!

از نظر اونایی که از دل من خبر دارن شاید حماقت محض باشه.خیلی سعی کردن تو رو ازسر من بندازن اما نشد.اولش نمی خواستم اما الان دیدم که حتی اگه بخوامم نمیشه.نمیشه.اما

اگه بهت بگم چی میشه؟!!

میترسم رابطه ای که داری از هم بپاشه و اونجوری من تا آخر عمرم نه روز خوش می بینم                   نه می تونم خودمو ببخشم.میترسم کسی بفهمه و آبرو ریزی بشه.چیزی که از اول ازش می ترسیدم.

ولی نمیدونم شایدم هیچ کدوم اینا نشه.شاید ۱٪ بشه اون چیزی که ۱ساله دارم بهش فکرمیکنم.

امشب بعد از مدت ها باهات حرف زدم.حس خوبی بود.حداقل واسه من!تازه تونستم بهت ثابت کنم اونی که نشون میدم نیستم و اشتباه راجبم فکر میکردی!

خودتم تعجب کردی! اگه قول بدی پررو نشی و هیچ جیزی خراب نشه برات می گم چی تو دلم میگذره و چی میشه که دل آدم میگیره...



تاريخ : دوشنبه شانزدهم بهمن 1391 | 11:53 بعد از ظهر | نویسنده : مهسا |
پادشاهي يک جايزه بزرگ براي هنرمنداني که بتوانند به بهترين شکل، آرامش را به تصوير بکشند، درنظر گرفت. نقاشان بسياري آثار خود را به قصر فرستادند كه اين تابلوها شامل: تصاويري از جنگل به هنگام غروب، رودهاي آرام، کودکاني که در خاک مي‌دويدند ، رنگين کمان در آسمان، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ بودند. پادشاه تمام تابلوها را بررسي کرد، اما فقط دو اثر را انتخاب کرد؛ اولي: تصوير درياچه‌ي آرامي بود که کوه‌هاي عظيم و آسمان آبي را در خود منعکس کرده بود و در جاي جايش مي‌شد ابرهاي کوچک و سفيد را ديد، و در گوشه‌ي چپ درياچه، خانه‌ي کوچکي قرار داشت که پنجره‌اش باز بود، دود از دودکش آن بر مي‌خواست که نشان مي‌داد در ان مكان و شام گرمي آماده است.

تصوير دوم؛ کوه‌ها را نمايش مي‌داد. اما ناهموار با قله‌هاي تيز و دندانه‌اي شکل. آسمان بالاي کوه‌ها به طور بي‌رحمانه‌اي تاريک بود و ابرها آبستن آذرخش، تگرگ و باران سيل آسا بود. اين تابلو با تابلوهاي ديگري که براي مسابقه فرستاده بودند، هيچ هماهنگي نداشت. اما وقتي با دقت تابلو ديده مي‌شد در بريدگي صخره‌اي شوم، جوجه پرنده‌اي در ميان غرش وحشيانه‌ي طوفان آرام نشسته بود.

پادشاه درباريان را جمع و اعلام کرد که برنده‌ي جايزه‌ي بهترين تصوير آرامش، تابلو دوم است و بعد اين گونه توضيح داد: صلح یا آرامش آن چيزي نيست که در مکاني بي سر و صدا، بي مشکل و بدون کار سخت يافت مي‌شود بلكه چيزي است که مي‌گذارد در ميان شرايط سخت، آرامش در قلب ما حفظ شود؛ اين تنها معناي حقيقي صلح یاآرامش است.



تاريخ : چهارشنبه ششم دی 1391 | 12:7 بعد از ظهر | نویسنده : مهسا |